خرید بک لینک

به وقتش از جایی که فکرشم نمیکنیم درست میشه شاخمون در میاد. فقط بسپاریم به خدا خودش تا حالا برامون بد نخواسته از این به بعدم توکل به خودش درستش میکنه. 
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 23:45 توسط pardis  | 

برچسب: نویسنده: رادین زارعیان تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 2:29

عزیز عزیزم سلاماین روزا که میگذرن شادم، خوبم، همه چی خوبه. حتی میتونی بهم افتخار کنی. حالا من یه مدرک دانشگاهی دارم و راستی راستی مهندس شدم. درظاهر خیلی شبیه آرزو هایی شدم که برام داشتی ولی میدونم اینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین زارعیان تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:48

عزیز عزیزم سلام اسفند گذشت و عید شد و بالاخره به فصل مورد علاقه ام رسیدم و این روزها همون روزهایی ان که تمام پاییز رو به امید رسیدنشون سر کردم. ببخشید که آخر فروردینه و من اینقدر دیر نامه ی سال نو رو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین زارعیان تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 8:32

عزیز عزیزم سلام امروز شاهد یازدهمین روز از بیست و دومین پاییز زندگیم بودم! حرف تازه ایی جز اینکه بیشتر از همیشه دلتنگ شما هستم برای گفتن ندارم در نتیجه آرزویی هم جز بودن شما ندارم... همیشه دوست داشتم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین زارعیان تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 8:32

عزیز عزیزم سلام!

بیشتر از همیشه به حضورت محتاجم و بیشتر از همیشه بابت نبودنت ازت دلگیرم.

دلخوری ها توی نامه ایی که با اشک و دلِ تنگ نوشته میشه جایی ندارن.

امروز خواستم از احوالات نه چندان خوبم چند خطی برات بنویسم اما بی رمق تر از اونی بودم که چیزی بگم.

فقط همینو بگم که خسته ام و نمیدونم تا کی میتونم دووم بیارم. منم و نیمه جانی، آن هم به لب رسیده...

برچسب: نویسنده: رادین زارعیان تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 8:32

عزیز عزیزم سلام این روزایی که دارن صرفا با گذروندن سر میشن مجال فکر کردن به شما رو به من نمیدن و من از فرط نداشتن شما خسته ترین دختر کوچولوی این سیاره شدم. در حالی که نفس بریده در اواخر خزان روی پله هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین زارعیان تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 8:32

اصلش قصد داشتم شب یلدا یه نامه ی بلند برات بنویسم که اون یه دقیقه ی اضافه رو به نامه ی من مشغول باشی اما ویراستاری نامه ام از بلندیِ اون شب بیشتر طول کشید و طبق معمول من از زمان جا موندم... قصد داشتم برات بنویسم که هر سال این شب رو با یاد شما میگذرونم میخواستم بدونی که قامت بلندت هر لحظه مثل بلندی شب هام جلوی چشممه قرار بود از خورشیدی که خیلی تا طلوعش مونده بگم اما دیرشد. یادمه زیاد از شب و تاریکی خوشت نمی اومد. زود برای خواب آماده میشدی و بعد از نماز شب رو جز روزت میدونستی. میخواستم بهت بگم که من برعکس شما شب ها رو زندگی میکنم! شما جای من نیستی و شما نمیدونی چقدر تحمل یه چیزایی سخته شما نمیدونی که دیدنت برای من فقط توی خواب امکان پذیره وگرنه شما هم شب هات رو زندگی میکردی و شاید اصلا قید ثواب اضافه ی نماز شب رو میزدی! هر دفعه میایی به خوابم و آرامش روز بعد رو هم حتی ازم میگیری اما نه اینکه شاکی باشم ها! اتفاقا خیلی هم راضی ام که قدم رنجه میکنی به خوابم ، اما هر بار میایی و در حالیکه داری میخندی به صبر دعوتم میکنی و من صبح روز بعدم رو با این ترس میگذرونم که باز این امتحان قراره سخت تر بشه ... و من هر روز چیزهای جدیدتر و عجیب تری رو به چشم میبینم . کاش میدونستی صبوری کردن من کافی نیست من برخلاف شلوغی اطرافم خیلی خیلی تنهام و اصلا روا نیست دختری که سنگ صبوری جز مادرش نداره اینقدر اذیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین زارعیان تاريخ: سه شنبه 19 دی 1396 ساعت: 16:53

حق با شماست من تسلیمم. آره نامه نوشتن کسی رو نجات نداده باید به نجات دهنده ی بزرگتری فکر کرد... راستی عزیز جانکم ما مهندس صنایع ها یه چیزی یاد میگیریم به نام زمان سنجی! و یکی از متداول ترین روش هاش اینه که کرنومتر به دست بالای سرِ کارگر می ایستی و با در نظر گرفتن اینکه به هر حال اونم آدمه و خسته میشه و تا یه حدی توان داره و اینا کارهاش رو زیر نظر میگیری. سرِکلاس درحالیکه استاد سعی داشت روش های جدید رو یادمون بده من به این فکر میکردم که خدا باید احتمالا مهندسی صنایع خونده باشه ... چه زمان سنج و مهندس صنایعی دقیق تر از خدا؟ کرنومتر به دست کنارمون ایستاده و در حالی که میدونه هر کاری چه ضریب سختی ایی داره و هر کارگری چه توانی منتظره کارمون تموم شه تا دکمه ی کرنومتر رو فشار بده و با لبخند بگه خسته نباشی حالا بفرما چایی :) حکما میگی تو که درس خوندی و سال دیگه لیسانس میگیری و ادعات میشه مهندس صنایعی بگو قبل از اینکه خدا زمان و کارت رو بسنجه هیچ وقت زمان گناه ها و ثواب هاتو سنجیدی؟ همین امروز مثلا چند تا سیکل غیبت و دروغ و خلف وعده و عهدشکنی داشتی؟ تقسیم بر کل زمان روزت کن تا درصدش رو بفهمی و بیشتر از خودت خجالت بکشی میگم عزیزِ مهربونم من از اون کارگر غرغرو هایی هستم که با اینکه تو تابستون زیر کولرو زمستونا هم کنار بخاری هستن و زیر نور مناسب کار میکنن و خلاصه اصول ارگونومی براشون رعایت شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین زارعیان تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 22:47

پرسیدم "هناس" چرا؟ گفت هناس یعنی نفس ... نفس منه! راس میگفت کم از "هناس" نداری نفس منی هر آدمی یه نقطه ضعف داره یه "عزیز" یه "هناس" اسمش مهم نیست مهم اینه که فعلا "عزیز"منی! دردناک ترین قسمتش اینه که نمیدونم تا کی میمونی و تاکی بار سنگین "عزیز"من بودن رو به دوشت میکشی ولی درهرحال هستی ! این نامه ی اول من باشه امانت پیش شما تا نامه های بعدی رو به پیوست به تاریخ دلتنگی هام برات ارسال کنم

کم دعا کن که مرا از سر تو وا بکند ...

با آرزوی بهترین ها

"پردیس"

برچسب: نویسنده: رادین زارعیان تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 22:20

20 ساله شدی ! این جمله ی سه کلمه ایی برای یادآوری حسرت کلی کارهای نکرده و همچنین آرزوی کلی اتفاقای نیفتاده کافی بود ... امروز وارد دهه ی جدیدی میشم که میگن اگه توش سردرگم باشی باختی ! سردرگم ؟ شبیه ترین صفت به من! سردرگم ... این واژه مثل پتک به سرم میکوبه و بارها با خودم زمزمه میکنم سردرگم ؟ سردرگم ! سردرگم ... تا الان ظاهرا همیشه میدونستم چی از زندگیم میخوام و به کجا دارم میرم اما الان هیچ ایده ایی ندارم. نجات پیدا کردن از این حال یک منِ باحال میخواد اما من چجوری میتونه خوب باشه وقتی نمیدونه باید چی باشه؟ باید کی باشه؟ تا حالا بدون الگو پارچه برش دادی؟ تا حالا دیدی معلمی شاگردهای کوچولوشو بدون سرمشق بفرسته خونه؟ مگه زندگی بدون دستورالعمل میشه ؟ یعنی تو اینقدر بزرگ شدی که خودت از خودت دستورادامه مطلب

برچسب: الهامات, نویسنده: رادین زارعیان تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 22:20

کارم اندر عشق مشکل میشود خان و مانم در سر دل میشود هرزمان گویم که بگریزم ز عشق عشق پیش از من به منزل میشود دریغا اگر عشق خالق نداری باری عشق مخلوق مهیا کن تا قدر این کلمات تو را حاصل شود. ( باشه مسئولیتش با شما پس ابوالمعالی جان :/ ) دریغا از عشق چه توان گفت ! در عشق قدم نهادن کسی را مسلم شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است هر جا که رسد سوزد و به رنگ خود گرداند. بدایت عشقِ به کمال عاشق را آن باشد که معشوق را فراموش کند که عاشق را حساب با عشق است با معشوق چه حساب دارد؟ مقصودِ وی عشق است و حیات وی از عشق باشد و بی عشق او را مرگ باشد. در این حالت وقت باشد که خود را نیز فراموادامه مطلب

برچسب: ابوالمعالی,عنصرالمعالیشون, نویسنده: رادین زارعیان تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 22:20

گرچه روزی شکسته خواهی شد مثل آینه سخت مغروری رو به رویم نشسته ایی اما مثل عکس گذشته ها دوری *** مثل روز قدم زدن در باد دست گرم تو دور گردن من مثل روزی ک شال تو گم شد مثل پاییز و قهر کردن من *** مثل هر روز قصه گفتن من از همان چیز های تکراری تلفن های بی دلیل و سکوت روزهای سفیذ بی کاری *** دور از این خاطرات غمگین شو غرق در خیال باش و برو من امیدم به بازگشتن توست تو ولی بی خیال باش و برو... عباس تربن از اتاق فرمان اشاره میکنند که بسیار کارِ زشتیه برمیداری شعر مردم رو مینویسی توی وبلاگت در جواب باید بگم خب میخواست شعر بامزه نگه تا منم نذارم تو وبلاگم! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین زارعیان تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 22:20

قلب دختر از عشق بود ،پاهایش از استواری و دست هایش از دعا .اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود .پس کیسه ی شرارتش را گشودو محکم ترین ریسمانش را به در کشید ؛ ریسمان ناامیدی را .ناامیدی را دور زندگی دختر پیچید ،دور قلب و استواری و دعاهایش .ناامیدی پیله ای شد و دختر کرم کوچک ناتوانی .خدا فرشته های امید را فرستادتا کلاف ناامیدی را باز کنند اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد .دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت :- نه ، باز نمی شود . هیچ وقت باز نمی شود .شیطان می خندید و دور کلاف ناامیدی می چرخید .شیطان بود که می گفت :- نه ، باز نمی شود . هیچ وقت باز نمی شود .خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند .پروانه بر شانه های رنجور دختر نشستو دختر به یاد آورد که این پروانه نیزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین زارعیان تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 22:20

عزیزِ دل پاییز داره اذیتم میکنه میدونم که همه ی فصلا و نعمتای خدا رو با همه ی وجود نازنینت دوست داری اما شما که جای من نیستی ... سخته دلتنگ باشی و پاییز باشه پیدا کردن ربطش با خودت اما ایکاش بفهمی که نبودن یه چیزایی و یه کسایی ، یه وقتایی امونِ آدم رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین زارعیان تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت: 22:50

این شعر را برای تو میگویم در یک غروب تنهء تابستان در نیمه های این ره شوم آغاز در کهنه گور این غم بی پایان این آخرین ترانه لالائیست در پای گاهوارهء خواب تو باشد که بانگ وحشی این فریاد پیچد در آسمان شباب تو بگذار سایهء من سرگردان از سایهء تو، دور و جداادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین زارعیان تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت: 22:50

صفحه بندی